خلاصه ای از این زندگیآمده ای و میرویمچه زد و چه دیرجای جای این زمان لحظه ای میگذردچه با لب خند چه با ریزش اشکما و من و او همه بهانه ای از تنهایی بودخود را باور کردمدر تنها ۱۳ ده بدری که سالیان عمرم را در یک روز در آن خلاصه گشت.و از ترس جانم در کنجی از اتاق به بیرون از پنجره ای خیره نگاهی تلخ به دور انداخته بودم که این سرنوشت آدمیان است که چراآمده ایم؟نه دین میخواهم نه نصیحتفقط خدارا لمس کنم و زندگی کنم بدونه هیاهو و درد و فراغ و خستگی و اشک و کار و حسرت و ....من میدانم که چه میخواهم اما خدایم مرا گم کرده است مثل سوزنی در انبار کاه وکوخ
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی
تو این شلوغی و هیاهوها تو باید ها و نباید ها تو حلال و حروم ها ره گم کردم
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی